تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


.........  

# +خیلی خوشگله؟؟؟؟؟
-نه.....
+خیلی باهوشه؟؟؟؟؟؟
-نه.....
+خیلی فوق العادس؟؟؟؟
- نه....
+ پس چرا اون؟؟؟؟؟؟
_گاهی وقتا فقط عاشق میشی همین.....
.
.
# + آجی..
- جوننننم
+ امروز دیدمش....
- کجا؟؟؟ باهم حرف زدین؟؟؟
+آجی تو بغلش خیلی قشنگ میخندیدی...
-کی؟؟؟ من؟؟چی میگی؟؟؟
+تو رو هم یه روز ول میکنه....
-عاشقمه... ولم نمیکنه...
+تو آجیم بودی لامصب.....
-Block
+هــــــــــheـــــــــــه
.
.
از خودم متنفرم که آرزو کردم به هر چی دلت میخاد برسی...
هـــــــــــــــــــــــــه
آرزوت برآور

ادامه مطلب  

برباد رفته  

به آب پناه بردم, زانوهایم را بغل گرفتم و از دست دادن هایم را اشک ریختم و آب شانه هایم را نوازش کرد.. من این روزها قهرمان از دست دادن بودم.. من این روزها اجازه دادم رفیقم هرچه میتوانست برایم شاخ و شانه بکشد و شیرینی هایش را از دلم ببرد.. من این روزها سفیر بهترین موسیقی های دنیا را سپرده م به دست معشوقه اش.. من این روزها اجازه دادم صورت بچه گانه ام را به صورت زنانه ی یک بیوه بدل کنند.. من این روزها اشک ریختم و از دست دادم و به باد دادم دار و ندارم را..

ادامه مطلب  

برباد رفته  

به آب پناه بردم, زانوهایم را بغل گرفتم و از دست دادن هایم را اشک ریختم و آب شانه هایم را نوازش کرد.. من این روزها قهرمان از دست دادن بودم.. من این روزها اجازه دادم رفیقم هرچه میتوانست برایم شاخ و شانه بکشد و شیرینی هایش را از دلم ببرد.. من این روزها سفیر بهترین موسیقی های دنیا را سپرده م به دست معشوقه اش.. من این روزها اجازه دادم صورت بچه گانه ام را به صورت زنانه ی یک بیوه بدل کنند.. من این روزها اشک ریختم و از دست دادم و به باد دادم دار و ندارم را..

ادامه مطلب  

رفیقم  

رفیق کیسه ابش پاره شده
الان با مادرش حرف زدم...
دردهایش شروع شده و بردنش بذای زایمان...
دیشب خیلی یک جوری بودم...نگران بودم یا دلشوره نمیدانم شاید هم درد... او که درد میکشید من هم دردم می امد... بعد پیام داده دارم میرم بیمارستان... پیش بینی کرده بود دلم
مادرش گفت دعا کن ،سوره مریم بخوان برایش... اما استرس دارم ...
من فقط استرس دارم برایش...
توی پیامش نوشته دارم مثل سگ میترسم چشم هایم پر از اشک شد...
بلد نیستم سوره بخوانم و نمیدانم چقدر میتواند کمک کند ولی

ادامه مطلب  

رفیقم  

رفیق کیسه ابش پاره شده
الان با مادرش حرف زدم...
دردهایش شروع شده و بردنش بذای زایمان...
دیشب خیلی یک جوری بودم...نگران بودم یا دلشوره نمیدانم شاید هم درد... او که درد میکشید من هم دردم می امد... بعد پیام داده دارم میرم بیمارستان... پیش بینی کرده بود دلم
مادرش گفت دعا کن ،سوره مریم بخوان برایش... اما استرس دارم ...
من فقط استرس دارم برایش...
توی پیامش نوشته دارم مثل سگ میترسم چشم هایم پر از اشک شد...
بلد نیستم سوره بخوانم و نمیدانم چقدر میتواند کمک کند ولی

ادامه مطلب  

 

پس چرا اینطوری میشه؟
چرا هرچی بیشتر سعی میکنم آدم خوبی باشم بیشتر شکست میخورم
آخه خدایی من آزارم به کی رسیده تا حالا؟
چیکار کردم که مستحق اینهمه تنهاییم؟
چرا هر کی آدم بدیه دوروبرش انقد شلوغه؟
ینی منم اگه لاشی بودم انقد خوشحال بودم؟
ینی باید واقعا تو روشون بخندم پشتشون چرت و پرت بگم
نمیبخشم اونیرو که صداقتمو باور نکرد
خدایا چقد دلم گرفته
من چون تو میگی آدم خوبی باشید سعی میکنم
خب نذار انقد سخت باشه دیگه
چقد دلم شکسته
باز میگم میخندم
دیگه با

ادامه مطلب  

تنهاییا  

 
همه تنهاییا با من همراهن، من با بعضیاشون,رفیقم. باقى روفقط احترام‌شون رو نگه مى‌دارم . تنهاییاى خودخواسته، تنهاییاى خودم با خودم در واقع، اینا رفقای منن؛ رفقاى قدیمى و صمیمى.  اما اون تنهاییا كه مال من نیستن - مثلا همونى كه از تو تنها شدم، چون ماهى از آب - اینا نه. با اینا خیلى خشك و رسمى برخورد مى‌كنم. «احوال حضرتعالى چطوره؟» «به مرحمت شما. شما چطورین؟» «ممنونم، زیر سایه‌ى حضرتعالى مشغول دعاگویى هستیم.» بعد بى‌صدا چاییم رو هورت مى‌كشم و

ادامه مطلب  

دوستهای خوب 18 سالگی هایم  

امروز قرار بود با نرگس و زهرا تولدمو جشن بگیریم .البته تولد من 5 اسفنده اما خوب پیشواز رفتیم .نرگس رو یکسال بود که ندیده بودم.یادم اخرین بار وقتی که داداش زهره میخاست بیاد خاستگاری رفتیم لباس خریدیم بهم گفت تو رفتی ..من هنوز سنگرو حفظ کردم اما دقیقا بر عکس شد .نرگس عید همون سال نامزدکرد و این در حالی بود که من هم چنان به رد کردن خاستگارا با همون لباس می پرداختم تاجایی که دیگه نمی خام بپوشمش.
دیشب خابم نمی برد .حس ی بچه مدرسه ای داشتم .حس ی دختر 15 س

ادامه مطلب  

جدایی  

رفیقم چی بگم بارونه حالم مثل اشکای من رو شونه ی تو
 
میترسم سر بزارم روی دستات یهو سقفش بریزه خونه ی تو
 
یوقتایی چقدر کم میشه مرحم همون وقتا که درد دل زیاده
 
یوقتایی میخوای دیوونه باشی میبینی توی شهر عاقل زیاده
 
جدایی با جدایی فرق داره یکی با عشق اومد خسته تن رفت
 
یکی اونه که من از دست دادم گمون کردم خودش از دست من رفت
 
شکستن با شکستن فرق داره گاهی بغضت شکسته چکه میشی
 
گاهی سنگی به شیشه ت میزنن که با هر تکه هزاران تکه میشی
 
 
چقدر خالی شده آ

ادامه مطلب  

دوست یا رفیق؟!  

دوست فقط یک آشناست، یک همکار، یک همکلاسی، حتی یک همسایه گاهی یک همسفر، شاید حتی یک همراه، یک همراه از سرکوچه تا دم خانه مثلا، دوستی یک آشنایی ست که با یک سلام شروع می شود گاهی خداحافظی نگفته تمام می شود. یک اشتباه از دوست بیگانه می سازد
اما رفاقت ریشه دارد به روز و ماه و سال نیست، گاهی در یک آن، یک لحظه ریشه می دواند، می رود تا مغز استخوانت، توی تمام جانت، دلت را قرص می کند رفیق به بودنش، به ماندنش، به رفاقتش،
دوباره پرسید فرقش؟! گفتم به هر کس ن

ادامه مطلب  

دوست یا رفیق؟!  

دوست فقط یک آشناست، یک همکار، یک همکلاسی، حتی یک همسایه گاهی یک همسفر، شاید حتی یک همراه، یک همراه از سرکوچه تا دم خانه مثلا، دوستی یک آشنایی ست که با یک سلام شروع می شود گاهی خداحافظی نگفته تمام می شود. یک اشتباه از دوست بیگانه می سازد
اما رفاقت ریشه دارد به روز و ماه و سال نیست، گاهی در یک آن، یک لحظه ریشه می دواند، می رود تا مغز استخوانت، توی تمام جانت، دلت را قرص می کند رفیق به بودنش، به ماندنش، به رفاقتش،
دوباره پرسید فرقش؟! گفتم به هر کس ن

ادامه مطلب  

بیست و پنجم  

حالا زمانیست که باید نشست و اندیشید،اگر اندک یا بسیار زمانی به هیچ و پوچ گذشت، اکنون دیگر فرصت آن نیست،همانقدر که با ارزش هایی که با آنها بزرگ شده ام کلنجار می روم چیزِ به درد بخوری بدست نمی آید، نمیدانم که آیا تنها من گذشته را به این شدت مناظره میکنم؟ یا نه، همه به همین شدت آن را مینگرند، اما قدرت نادیده گرفتن بالاتری را دارند،شاید هم تنها به این دلیل است که نمیخواهم کوچکترین موضوعِ نتیجه گرفته نشده به جا گذاشت و همه ی رویداد ها ، حتی کوچکتر

ادامه مطلب  

بیست و پنجم  

حالا زمانیست که باید نشست و اندیشید،اگر اندک یا بسیار زمانی به هیچ و پوچ گذشت، اکنون دیگر فرصت آن نیست،همانقدر که با ارزش هایی که با آنها بزرگ شده ام کلنجار می روم چیزِ به درد بخوری بدست نمی آید، نمیدانم که آیا تنها من گذشته را به این شدت مناظره میکنم؟ یا نه، همه به همین شدت آن را مینگرند، اما قدرت نادیده گرفتن بالاتری را دارند،شاید هم تنها به این دلیل است که نمیخواهم کوچکترین موضوعِ نتیجه گرفته نشده به جا گذاشت و همه ی رویداد ها ، حتی کوچکتر

ادامه مطلب  

تکست متن اهنگ بازیو بلدی از عرفان فانی  

 
"بازیو بلدی"
ورس یک:
هیس بزار، چهار خط بگم حرف زندگی سگیه، یه جوری شرح بدم پس
تو‌هم دیگه منو کمتر بزن مردیه عمره که این پرونده بستس
تا اومدم پیشت، دستبند به دستم !
تو که میگفتی اسمت رو دست هست
بخاطر تو، تو این قضیه لارفتم ،همیشه چوب این دلو من میخورم لامعصب
یادته میگفتم برو جلو من هستم هرگوهی هم زدی یجوری جمش کردم
باهات بودم‌ تو کفو خونو یه‌‌ جنگلاخرش چی شد؟تو منو دادی به افسر
ولی بازم جایی گیر کردی بزنگ زنگهرچی ام باشی اسمت تو قلب هس
یه رفا

ادامه مطلب  

تکست متن اهنگ بازیو بلدی از عرفان فانی  

 
"بازیو بلدی"
ورس یک:
هیس بزار، چهار خط بگم حرف زندگی سگیه، یه جوری شرح بدم پس
تو‌هم دیگه منو کمتر بزن مردیه عمره که این پرونده بستس
تا اومدم پیشت، دستبند به دستم !
تو که میگفتی اسمت رو دست هست
بخاطر تو، تو این قضیه لارفتم ،همیشه چوب این دلو من میخورم لامعصب
یادته میگفتم برو جلو من هستم هرگوهی هم زدی یجوری جمش کردم
باهات بودم‌ تو کفو خونو یه‌‌ جنگلاخرش چی شد؟تو منو دادی به افسر
ولی بازم جایی گیر کردی بزنگ زنگهرچی ام باشی اسمت تو قلب هس
یه رفا

ادامه مطلب  

شما دو نفر را اجابت کرده ایم!!/ خاطره طلبگی  

من در سال هشتاد و دو، پس از هفت سال تحصیل در حوزه علمیه اصفهان، برای ادامه تحصیل به قم مهاجرت کردم. در آن دوران علاوه بر درس خواندن، مسئولیت های کوچک و بزرگی هم در اصفهان داشتم و تنها عاملی که باعث شد درس خواندن و مفید بودنِ هم زمان را رها کنم و به درس خواندنِ تنها در غربت اکتفا کنم؛ احساس وظیفه بود. (توجیه این مطلب زمان و استدلال زیادی لازم دارد و در این نوشتار به دنبال بیان آن نیستم؛ لذا فاکتور می گیرمش.) هجرت به قم در مرداد آن سال شروع شد و در ن

ادامه مطلب  

شما دو نفر را اجابت کرده ایم!!/ خاطره طلبگی  

من در سال هشتاد و دو، پس از هفت سال تحصیل در حوزه علمیه اصفهان، برای ادامه تحصیل به قم مهاجرت کردم. در آن دوران علاوه بر درس خواندن، مسئولیت های کوچک و بزرگی هم در اصفهان داشتم و تنها عاملی که باعث شد درس خواندن و مفید بودنِ هم زمان را رها کنم و به درس خواندنِ تنها در غربت اکتفا کنم؛ احساس وظیفه بود. (توجیه این مطلب زمان و استدلال زیادی لازم دارد و در این نوشتار به دنبال بیان آن نیستم؛ لذا فاکتور می گیرمش.) هجرت به قم در مرداد آن سال شروع شد و در ن

ادامه مطلب  

کتابخوان اسفند ماه  

معاونت توسعه کتابخانه‌ها و کتابخوانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور دوازدهمین سری از کتاب‌های طرح «کتاب‌خوان ماه» ویژه اسفند ۹۵ را معرفی کرد.
معاونت توسعه کتابخانه‌ها و کتابخوانی نهاد، کتاب‌های «فرهنگ‌نامه طلایی ورزش» نوشته مهدی زارعی، «خودی نشان بدهید» نوشته علی‌محمد صالحی، «عصبانیت آن‌قدرها هم بد نیست» نوشته مایکلین ماندی، «وقتی مهتاب گم شد» اثر حمید حسام و کتاب «دختران به عفاف روی می‌آورند» نوشته وندی شلیت و نانسی لی دموس را ب

ادامه مطلب  

کتابخوان اسفند ماه  

معاونت توسعه کتابخانه‌ها و کتابخوانی نهاد کتابخانه‌های عمومی کشور دوازدهمین سری از کتاب‌های طرح «کتاب‌خوان ماه» ویژه اسفند ۹۵ را معرفی کرد.
معاونت توسعه کتابخانه‌ها و کتابخوانی نهاد، کتاب‌های «فرهنگ‌نامه طلایی ورزش» نوشته مهدی زارعی، «خودی نشان بدهید» نوشته علی‌محمد صالحی، «عصبانیت آن‌قدرها هم بد نیست» نوشته مایکلین ماندی، «وقتی مهتاب گم شد» اثر حمید حسام و کتاب «دختران به عفاف روی می‌آورند» نوشته وندی شلیت و نانسی لی دموس را ب

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1